تبليغاتX
سعادت در دوزخ - خاطره ی سکوت
دست نوشته های یک فراری
در مقابلت روبه روی نور نشستم.
با تو که به حکم مصلحت بی شرمانه
ادب را به تکه نان بیاتی فروخته ای.
که شاید غیض احمقانه ی خویش را
فخر خود کنی و دیگران را مست و تهی از حماقتت٬
ناسزا میشنومت و مصلحتی کثیف را
ا
ز پشت نقابت لمس میکنم.

آری نظم جهان چنین بود.

که آن هنگام که جامه ی روح خویش می دریدی
آن هنگام که مسخ شده در نور دست و پا می زدی٬
چون مترسکی ساکت٬ حرف هایم را قی کنم.
و بی تفاوت٬ از خیره شدن در خیره سری هایت بپرهیزم.

نظم جهان چنین بود.

نه سیراب شدن از جام شوکران٬
و نه طعم تلخ آن شفابخش نوشدارو٬
نه خشم کودکانه ی کاوه٬
و نه اهریمن نمایی آراسته ی زهاک٬
فارغ از هر املا و انشایی٬

خواست نظم جهان چنین بود.

بوسه را بوسه زدم و همین زمزمه٬
مرا بس که٬


نفرین ابدی من نثار تو باد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 3:39  توسط شیتیل  |