تبليغاتX
سعادت در دوزخ -
دست نوشته های یک فراری
 

شیر زخمی از دلسوزی چارچوب پرستان سرخورده و ملتهب بسوی آشیانه رهسپار شد.ردپایش در جای جای جنگل به چشم میخورد.به راستی چندمین تولد این افکندگی را برای او خواست.

سنگ و درخت و چشمه را ملامت میکرد.ناله های خشم را در گوشش نجوا میکرد.ناگهان انبوهی از شکارچیان رسیدند.هر کدام نیزه ای از نور بدست داشت.و خنده ای از سر تمسخر غرور  شیر...

اندیشید،گاه رفتن است؟هر لحظه نزدیک می شدندوعرصه بر او تنگ تر میشد.

ضربهای دلخراش بر اندامش وآن شروع دلپذیر،چشم گشود به تاریکی،خویش را در روح جهان یافت.چه شکوهی،لبریز شدن از احساس قدرت ونفرت

حس انتقامش در جنگل با حال قابل مقایسه نبودصلابت گذشته با امروز  سنگ ریزه ای در مقابل کوه

اما صدای غرش رعد آسایش همچنان بگوش میرسد.

که بیم شکارچیان را تا افلاک میبرد.

و برای تمامی شب پرستان و ما همسنگران،تصلی روح و امیذ رهایی از بند تاجران چار چوب فروش است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 2:38  توسط شیتیل  |