|
دست نوشته های یک فراری
|
و آن هنگام که در سیماب ظاهر می آراستید
در خلوت تنهایم به حقیقت تنهایی فکر میکردم
صدها بار تاختید و یک بار خواهیم تاخت
صدها بار راندید و یک بار خواهیم راند
هزاران پرچم برافراشتید و یک پرچم خواهیم برافراشت
آری ای نا بخردان به ظاهر نیکو کار
که شوق مترسک بودن لحظه ای رهایتان نکرده...
دست در دست همسنگرانم
همراه با لشگر غیض آلود شب
می آییم...
بشنوید نبض تاریکیهایمان
لمس کنید سردیه هاله ی اطرافمان
و بترسید از نعرهایمان
که پیروزی نزدیک است.