|
دست نوشته های یک فراری
|

صدای سوختن بنزین،
نشان از بالا آمدن دوباره ی خورشید دگر،
با دروغهای تازه دارد.
زمان خواب من فرا رسید.
زمان سوختن دوباره ی بنزین،
در موتور معیوب شهر.
ماشین های سوار بر ماشین هایشان،
تا به ماشین های بالا دستی که در گوشه ی دیگر همسایه اند،
به موقع جواب پس دهند.
(دوباره می پرسند ما چند ملکه کشته ایم؟
صدای خسته جواب میدهد:
پس اینها که می گویند ماییم.
دوره ی آخر الزمان است!)
اما زمان خواب من است.
تکرار یک جمله که در همه ی متن هایم،
ترجیع بند شده اند.
همه ی درد هایم مانند لوزه ی چرکین سوم شده اند.
نفرین.
دور نمی اندازم چون بزرگتر بر می گردند.
راستی چند قرص کافیست؟
تا نه خود کشی باشد.
نه قتل لوزه ای که روزی به آن افتخار کنم.