|
دست نوشته های یک فراری
|
آری نظم جهان چنین بود.
که آن هنگام که جامه ی روح خویش می دریدی
آن هنگام که مسخ شده در نور دست و پا می زدی٬
چون مترسکی ساکت٬ حرف هایم را قی کنم.
و بی تفاوت٬ از خیره شدن در خیره سری هایت بپرهیزم.
نظم جهان چنین بود.
نه سیراب شدن از جام شوکران٬
و نه طعم تلخ آن شفابخش نوشدارو٬
نه خشم کودکانه ی کاوه٬
و نه اهریمن نمایی آراسته ی زهاک٬
فارغ از هر املا و انشایی٬
خواست نظم جهان چنین بود.
بوسه را بوسه زدم و همین زمزمه٬
مرا بس که٬
نفرین ابدی من نثار تو باد.