|
دست نوشته های یک فراری
|
گوش نکن.
چشمان حریصت بدنبال حقیقتند؟
چشم هایت را ببند.
فقط لمس کن.
دست مرا می خواند.
دست مرا می بوید.
دست حقیقت است.
و می گوید کمال حقیقت را٬
دست بوسه می زند به تاریکی.
دست قاتل نور است.
دست عزیز است.
به ما اشاره دارد.
نوازش می کند سکون را٬
می شنود تاریکی عقربه های ایستاده و معلق بدنبال دستور را٬
پرچم را دوست دارد٬
انرژیش را به هنگام گرفتن شمشیر تصور کن.
حال از خود بپرس٬ از تو رضایت دارد؟
آری؟
دستت را میبوسم.
و اگر نه٬
دستم را بدور شمشیر مشت خواهم کرد و گردنت را نوازش می کنم.
که دستم از من ناراضی نشود٬
تا با نفرت تمام بدنبال الماس٬ در کف اتاق تاریک٬به خزیدن ادامه دهد.