|
دست نوشته های یک فراری
|
در ابتدای مطلب جای دارد از دو همرزم عزیزم ست و سیوی ست که از شروع این وبلاگ مرا دلگرم
به نوشتن یک سری جهان بینی های شخصی کردند.تشکر کنم.
همانطور که می دانیم جهان بینی از مهم ترین ابزار برای آماده شدن در میدان جنگ با نور می باشد.
که در این وبلاگ سعی در آنست که با ارایه مطالبی در خصوص جهان بینی (البته شخصی)کمکی
ناچیز در مورد ساخت آرمانشهر مورد نظر شود.
احساس کردم برخی وقتها توضیح چرخه برای دوستانی که گاهآ جذب دانستن این مطلب می شوند
ثقیل و گسترده بودن بحث،باعث روی آوردن ایشان به برخی از بیراهه های همانند مکتب فکری
پوچ گرایی (نیهلیسم)می شود.
برای نوشتن پست پیشین در این فکر بودم که چه راهی را برای باز کردن این که از جهان بینی چرخه
برای رسیدن به بیراهه ی پوچ گرای نیهلیسم استفاده و در کل سو تعبییر نشود.می توانم برگزینم.
نتیجه حاصل شد که راهی را که این افراد می پیمایند که به گمراه شدنشان می انجامد را از طریق
پرسشی بیان کنم که راهیست مناسب برای دوره ی انچه که می دانند و تلنگریست که باعث شود
تا با خود بیاندیشند که آیا ممکن است که سو برداشت کرده اند؟ که امید آن است که موثر بیا بند.
دوستان عزیزم چه نیکو مرا بر آن داشتند تا توضیحات در مورد پست پیشین دهم،که حتی این باعث
سو برداشت افراد علاقه مند به بیشتر دانستن نشود و هم سو استفاده کردن سود جویانی که از تکه ای
از متن برای پوچ نشان دادن این مکتب فکری سازنده بل میگیرند و نور را به عامه زور چپان می کنند.
این بدیهی است که مطلب چرخه در آن کوته نظری های پر از حماقت متریالیستی نمیگنجد و بدیهی تر از آن ،این است که شیوه ی ما برگزیدگان تاختن بر آن حماقت های به ظاهر عقل مدارانه و اندشمند
معابانه ی این مترسکان مترسک پرور است.
صعودم را در سقوط نور میبینم
پرچم تاریکی در دستم
سیاه پوش، بازو به بازو همراه همرزمان، فتح قله را اندیشه میکنیم.
در ابتدای مطلب جای دارد از دو همرزم عزیزم ست و سیوی ست که از شروع این وبلاگ مرا دلگرم
به نوشتن یک سری جهان بینی های شخصی کردند.تشکر کنم.
همانطور که می دانیم جهان بینی از مهم ترین ابزار برای آماده شدن در میدان جنگ با نور می باشد.
که در این وبلاگ سعی در آنست که با ارایه مطالبی در خصوص جهان بینی (البته شخصی)کمکی
ناچیز در مورد ساخت آرمانشهر مورد نظر شود.
احساس کردم برخی وقتها توضیح چرخه برای دوستانی که گاهآ جذب دانستن این مطلب می شوند
ثقیل و گسترده بودن بحث،باعث روی آوردن ایشان به برخی از بیراهه های همانند مکتب فکری
پوچ گرایی (نیهلیسم)می شود.
برای نوشتن پست پیشین در این فکر بودم که چه راهی را برای باز کردن این که از جهان بینی چرخه
برای رسیدن به بیراهه ی پوچ گرای نیهلیسم استفاده و در کل سو تعبییر نشود.می توانم برگزینم.
نتیجه حاصل شد که راهی را که این افراد می پیمایند که به گمراه شدنشان می انجامد را از طریق
پرسشی بیان کنم که راهیست مناسب برای دوره ی انچه که می دانند و تلنگریست که باعث شود
تا با خود بیاندیشند که آیا ممکن است که سو برداشت کرده اند؟ که امید آن است که موثر بیا بند.
دوستان عزیزم چه نیکو مرا بر آن داشتند تا توضیحات در مورد پست پیشین دهم،که حتی این باعث
سو برداشت افراد علاقه مند به بیشتر دانستن نشود و هم سو استفاده کردن سود جویانی که از تکه ای
از متن برای پوچ نشان دادن این مکتب فکری سازنده بل میگیرند و نور را به عامه زور چپان می کنند.
این بدیهی است که مطلب چرخه در آن کوته نظری های پر از حماقت متریالیستی نمیگنجد و بدیهی تر از آن ،این است که شیوه ی ما برگزیدگان تاختن بر آن حماقت های به ظاهر عقل مدارانه و اندشمند
معابانه ی این مترسکان مترسک پرور است.
صعودم را در سقوط نور میبینم
پرچم تاریکی در دستم
سیاه پوش، بازو به بازو همراه همرزمان، فتح قله را اندیشه میکنیم.
در کوچه های خاکستری بگوش می رسد
حتی دیگر شهوت پاره کردن چندین گربه نیز ارضا کننده نیست.
چه تکراری
با خود فکر میکنند
چه تکراری، بیخود و بیهوده
که بعد از هر شب صبحی است
ولی بی فایده است.
چون این حقیقت از یادشان می رود
تقدیر این بود که ندانند
شاید روزی در گربه حلول کنند یا در خاک من
و بیادم این جملات را از سر گیرند.
چه تکراری،بیخود و بیهوده
شیر زخمی از دلسوزی چارچوب پرستان سرخورده و ملتهب بسوی آشیانه رهسپار شد.ردپایش در جای جای جنگل به چشم میخورد.به راستی چندمین تولد این افکندگی را برای او خواست.
سنگ و درخت و چشمه را ملامت میکرد.ناله های خشم را در گوشش نجوا میکرد.ناگهان انبوهی از شکارچیان رسیدند.هر کدام نیزه ای از نور بدست داشت.و خنده ای از سر تمسخر غرور شیر...
اندیشید،گاه رفتن است؟هر لحظه نزدیک می شدندوعرصه بر او تنگ تر میشد.
ضربهای دلخراش بر اندامش وآن شروع دلپذیر،چشم گشود به تاریکی،خویش را در روح جهان یافت.چه شکوهی،لبریز شدن از احساس قدرت ونفرت
حس انتقامش در جنگل با حال قابل مقایسه نبودصلابت گذشته با امروز سنگ ریزه ای در مقابل کوه
اما صدای غرش رعد آسایش همچنان بگوش میرسد.
که بیم شکارچیان را تا افلاک میبرد.
و برای تمامی شب پرستان و ما همسنگران،تصلی روح و امیذ رهایی از بند تاجران چار چوب فروش است.
و آن هنگام که در سیماب ظاهر می آراستید
در خلوت تنهایم به حقیقت تنهایی فکر میکردم
صدها بار تاختید و یک بار خواهیم تاخت
صدها بار راندید و یک بار خواهیم راند
هزاران پرچم برافراشتید و یک پرچم خواهیم برافراشت
آری ای نا بخردان به ظاهر نیکو کار
که شوق مترسک بودن لحظه ای رهایتان نکرده...
دست در دست همسنگرانم
همراه با لشگر غیض آلود شب
می آییم...
بشنوید نبض تاریکیهایمان
لمس کنید سردیه هاله ی اطرافمان
و بترسید از نعرهایمان
که پیروزی نزدیک است.
