تبليغاتX
سعادت در دوزخ
دست نوشته های یک فراری
/

جنگل آسفالتی شلوغ شد.

صدای سوختن بنزین،

نشان از بالا آمدن دوباره ی خورشید دگر،

با دروغهای تازه دارد.

زمان خواب من فرا رسید.

زمان سوختن دوباره ی بنزین،

در موتور معیوب شهر.

ماشین های سوار بر ماشین هایشان،

تا به ماشین های بالا دستی که در گوشه ی دیگر همسایه اند،

به موقع جواب پس دهند.

 

(دوباره می پرسند ما چند ملکه کشته ایم؟

صدای خسته جواب میدهد:

پس اینها که می گویند ماییم.

دوره ی آخر الزمان است!)

 

اما زمان خواب من است.

تکرار یک جمله که در همه ی متن هایم،

ترجیع بند شده اند.

همه ی درد هایم مانند لوزه ی چرکین سوم شده اند.

نفرین.  

دور نمی اندازم چون بزرگتر بر می گردند.

راستی چند قرص کافیست؟

تا نه خود کشی باشد.

نه قتل لوزه ای که روزی به آن افتخار کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 5:59  توسط شیتیل  | 

در مقابلت روبه روی نور نشستم.
با تو که به حکم مصلحت بی شرمانه
ادب را به تکه نان بیاتی فروخته ای.
که شاید غیض احمقانه ی خویش را
فخر خود کنی و دیگران را مست و تهی از حماقتت٬
ناسزا میشنومت و مصلحتی کثیف را
ا
ز پشت نقابت لمس میکنم.

آری نظم جهان چنین بود.

که آن هنگام که جامه ی روح خویش می دریدی
آن هنگام که مسخ شده در نور دست و پا می زدی٬
چون مترسکی ساکت٬ حرف هایم را قی کنم.
و بی تفاوت٬ از خیره شدن در خیره سری هایت بپرهیزم.

نظم جهان چنین بود.

نه سیراب شدن از جام شوکران٬
و نه طعم تلخ آن شفابخش نوشدارو٬
نه خشم کودکانه ی کاوه٬
و نه اهریمن نمایی آراسته ی زهاک٬
فارغ از هر املا و انشایی٬

خواست نظم جهان چنین بود.

بوسه را بوسه زدم و همین زمزمه٬
مرا بس که٬


نفرین ابدی من نثار تو باد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 3:39  توسط شیتیل  | 

می خواهی بدانی در پس افکارم چیست؟

گوش نکن.

چشمان حریصت بدنبال حقیقتند؟

چشم هایت را ببند.

فقط لمس کن.

دست مرا می خواند.

دست مرا می بوید.

دست حقیقت است.

                              و می گوید کمال حقیقت را٬

                                                                   دست بوسه می زند به تاریکی.

دست قاتل نور است.

دست عزیز است.

به ما اشاره دارد.

                      نوازش می کند سکون را٬

می شنود تاریکی عقربه های ایستاده و معلق بدنبال دستور را٬

پرچم را دوست دارد٬

انرژیش را به هنگام گرفتن شمشیر تصور کن.

حال از خود بپرس٬ از تو رضایت دارد؟

آری؟

دستت را میبوسم.

و اگر نه٬

دستم را بدور شمشیر مشت خواهم کرد و گردنت را نوازش می کنم.

که دستم از من ناراضی نشود٬

تا با نفرت تمام بدنبال الماس٬ در کف اتاق تاریک٬به خزیدن ادامه دهد.     

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 16:4  توسط شیتیل  | 

آه ای دریای زیبا جه زیبایی در زیر نور خورشید

آه ای سپیده ی هستی بخش

ای درختان سر به فلک کشیده

بوی عطر یاس و نعنا

گوش ماهیان لب ساحل

مرز های بی دلیل ایثار و غرور

سرود های مزخرف مثلا عاشقانه

ای کلاه های انباشته شده از شرع

ای دروغ های پست پر از مصلحت

ای مراد دل شکم هرزه ها

هم چنان بر زخم ناخن می کشم

تا نفرتم از شما سلول هایم را سیر کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 3:32  توسط شیتیل  | 

از مشکلی که برای مطالب پست پیشین حادث شد پوزش میخواهم.تپق زدن نیز بخشی از
 
زندگیست!!!
 
مطالب...
 
درود بر همرزمان عزیزم

در ابتدای مطلب جای دارد از دو همرزم عزیزم ست و سیوی ست که از شروع این وبلاگ مرا دلگرم

به نوشتن یک سری جهان بینی های شخصی کردند.تشکر کنم.

همانطور که می دانیم جهان بینی از مهم ترین ابزار برای آماده شدن در میدان جنگ با نور می باشد.

که در این وبلاگ سعی در آنست که با ارایه مطالبی در خصوص جهان بینی (البته شخصی)کمکی

ناچیز در مورد ساخت آرمانشهر مورد نظر شود.

احساس کردم برخی وقتها توضیح چرخه برای دوستانی که گاهآ جذب دانستن این مطلب می شوند

ثقیل و گسترده بودن بحث،باعث روی آوردن ایشان به برخی از بیراهه های همانند مکتب فکری

پوچ گرایی (نیهلیسم)می شود.

برای نوشتن پست پیشین در این فکر بودم که چه راهی را برای باز کردن این که از جهان بینی چرخه

برای  رسیدن به بیراهه ی پوچ گرای نیهلیسم استفاده و در کل سو تعبییر نشود.می توانم برگزینم.

نتیجه حاصل شد که راهی را که این افراد می پیمایند که به گمراه شدنشان می انجامد را از طریق

پرسشی بیان کنم که راهیست مناسب برای دوره ی انچه که می دانند و تلنگریست که باعث شود 

تا با خود بیاندیشند که آیا ممکن است که سو برداشت کرده اند؟ که امید آن است که موثر بیا بند.

 

دوستان عزیزم چه نیکو مرا بر آن داشتند تا توضیحات در مورد پست پیشین دهم،که حتی این باعث

سو برداشت افراد علاقه مند به بیشتر دانستن نشود و هم سو استفاده کردن سود جویانی که از تکه ای

از متن برای پوچ نشان دادن این مکتب فکری سازنده بل میگیرند و نور را به عامه زور چپان می کنند. 

 

این بدیهی است که مطلب چرخه در آن کوته نظری های پر از حماقت متریالیستی نمیگنجد و بدیهی تر از  آن ،این است که شیوه ی ما برگزیدگان تاختن بر آن حماقت های به ظاهر عقل مدارانه و اندشمند

معابانه ی این مترسکان مترسک پرور است.

صعودم را در سقوط نور میبینم

پرچم تاریکی در دستم

سیاه پوش، بازو به بازو همراه همرزمان، فتح قله را اندیشه میکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 14:52  توسط شیتیل  | 

درود بر همرزمان عزیزم

در ابتدای مطلب جای دارد از دو همرزم عزیزم ست و سیوی ست که از شروع این وبلاگ مرا دلگرم

به نوشتن یک سری جهان بینی های شخصی کردند.تشکر کنم.

همانطور که می دانیم جهان بینی از مهم ترین ابزار برای آماده شدن در میدان جنگ با نور می باشد.

که در این وبلاگ سعی در آنست که با ارایه مطالبی در خصوص جهان بینی (البته شخصی)کمکی

ناچیز در مورد ساخت آرمانشهر مورد نظر شود.

احساس کردم برخی وقتها توضیح چرخه برای دوستانی که گاهآ جذب دانستن این مطلب می شوند

ثقیل و گسترده بودن بحث،باعث روی آوردن ایشان به برخی از بیراهه های همانند مکتب فکری

پوچ گرایی (نیهلیسم)می شود.

برای نوشتن پست پیشین در این فکر بودم که چه راهی را برای باز کردن این که از جهان بینی چرخه

برای  رسیدن به بیراهه ی پوچ گرای نیهلیسم استفاده و در کل سو تعبییر نشود.می توانم برگزینم.

نتیجه حاصل شد که راهی را که این افراد می پیمایند که به گمراه شدنشان می انجامد را از طریق

پرسشی بیان کنم که راهیست مناسب برای دوره ی انچه که می دانند و تلنگریست که باعث شود 

تا با خود بیاندیشند که آیا ممکن است که سو برداشت کرده اند؟ که امید آن است که موثر بیا بند.

 

دوستان عزیزم چه نیکو مرا بر آن داشتند تا توضیحات در مورد پست پیشین دهم،که حتی این باعث

سو برداشت افراد علاقه مند به بیشتر دانستن نشود و هم سو استفاده کردن سود جویانی که از تکه ای

از متن برای پوچ نشان دادن این مکتب فکری سازنده بل میگیرند و نور را به عامه زور چپان می کنند. 

 

این بدیهی است که مطلب چرخه در آن کوته نظری های پر از حماقت متریالیستی نمیگنجد و بدیهی تر از  آن ،این است که شیوه ی ما برگزیدگان تاختن بر آن حماقت های به ظاهر عقل مدارانه و اندشمند

معابانه ی این مترسکان مترسک پرور است.

صعودم را در سقوط نور میبینم

پرچم تاریکی در دستم

سیاه پوش، بازو به بازو همراه همرزمان، فتح قله را اندیشه میکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 14:35  توسط شیتیل  | 

زوزه ی سگان خسته از رنج پرسه

در کوچه های خاکستری بگوش می رسد

حتی دیگر شهوت پاره کردن چندین گربه نیز ارضا کننده نیست.

چه تکراری

با خود فکر میکنند

چه تکراری، بیخود و بیهوده

که بعد از هر شب صبحی است

ولی بی فایده است.

چون این حقیقت از یادشان می رود

تقدیر این بود که ندانند

شاید روزی در گربه حلول کنند یا در خاک من

و بیادم این جملات را از سر گیرند.

چه تکراری،بیخود و بیهوده

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:58  توسط شیتیل  | 

 

شیر زخمی از دلسوزی چارچوب پرستان سرخورده و ملتهب بسوی آشیانه رهسپار شد.ردپایش در جای جای جنگل به چشم میخورد.به راستی چندمین تولد این افکندگی را برای او خواست.

سنگ و درخت و چشمه را ملامت میکرد.ناله های خشم را در گوشش نجوا میکرد.ناگهان انبوهی از شکارچیان رسیدند.هر کدام نیزه ای از نور بدست داشت.و خنده ای از سر تمسخر غرور  شیر...

اندیشید،گاه رفتن است؟هر لحظه نزدیک می شدندوعرصه بر او تنگ تر میشد.

ضربهای دلخراش بر اندامش وآن شروع دلپذیر،چشم گشود به تاریکی،خویش را در روح جهان یافت.چه شکوهی،لبریز شدن از احساس قدرت ونفرت

حس انتقامش در جنگل با حال قابل مقایسه نبودصلابت گذشته با امروز  سنگ ریزه ای در مقابل کوه

اما صدای غرش رعد آسایش همچنان بگوش میرسد.

که بیم شکارچیان را تا افلاک میبرد.

و برای تمامی شب پرستان و ما همسنگران،تصلی روح و امیذ رهایی از بند تاجران چار چوب فروش است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 2:38  توسط شیتیل  | 

 

و آن هنگام که در سیماب ظاهر می آراستید

در خلوت تنهایم به حقیقت تنهایی فکر میکردم

صدها بار تاختید و یک بار خواهیم تاخت

صدها بار راندید و یک بار خواهیم راند

هزاران پرچم برافراشتید و یک پرچم خواهیم برافراشت

آری ای نا بخردان به ظاهر نیکو کار

که شوق مترسک بودن لحظه ای رهایتان نکرده...

دست در دست همسنگرانم

همراه با لشگر غیض آلود شب

                                          می آییم...

 

بشنوید نبض تاریکیهایمان

لمس کنید سردیه هاله ی اطرافمان

و بترسید از نعرهایمان

 

که پیروزی نزدیک است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 16:34  توسط شیتیل  | 

!

چه چیز را نمایش میدهی؟
غرورت را به خود یا بودنت را
ایثارت و یا شهامتت را
شاید فکر میکنی سر بلندی
فکر کردی؟ که از تو استفاده میبرند بی انکه بدانی
و شب هنگام که برای خود هستی
گفته اند بخواب تا نفهمی
پرده کنار رفته
منتظر نمان
بیدار شو
اری دروغ میگویم اما نه مصلحتی
تو نیز میگویی اما مصلحتی
چون مصلحتت این است که به بهشت بروی
و لحظاتی با حوری و قلمان باشی
مصلحت برای تو این است
که هفت مقدس باشد
و نه از خود بلکه از دخیل حاجت گیری.
پرده کنار رفته
منتظر نمان
بیدار شو
درنگی کن حداقل با خود
تنها، همانطور که حقیقت این است
پاسخی برای این پرسش پیدا کن

چه چیز را نمایش میدهی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 2:46  توسط شیتیل  |